نارنجی پوش

اولین حسی که بعد از تموم شدن فیلم داشتم این بود که احساس کردم مردی هستم که پس از سالها زندگی با معشوقش و حال کردن باهاش ، عشق کردن باهاش بهم خیانت کرده.
من بیام تو سفره ت بگوزم خوبه ؟
این قطعا بدترین دیالوگ تاریخ سینمای مهرجویی و شاید سینمای ایران باشد !
نارنجی پوش برامده از یک تز و یک ایده ی جذاب بوده که البته هیچگونه وجه دراماتیک را شامل نمیشده است.
اینکه اساسا انسان دلش به حالت طبیعت بسوزد و دوست نداشته باشد درآنجا آشغال ریخته شود فکر و احساس خوبیست. منتها اینکه آیا هر جمله زیبا و قشنگی قابلیت  تبدیل شدن به یک فیلم را داشته باشد یا نه ، خود سوال دیگری است
مضمون نارنجی پوش میتوانست تبدیل به یک شعر کوتاه شود  یا یک مکتب فکری به نام فنگ شوییسم !
ولی تبدیل یک ایده نیم خطی و نه حتی یک خطی آنهم ایده ای که اساسا قصه ای  و فراز و فرودی ندارد طبیعتا با جلوی دوربین کارگردان رفتن فیلمی ساخته نخواهد شد  و هرآنچه بر پرده نقش می بندد سوهان روح مخاطب خواهد  بود.
اولین و اساسی ترین سوال در فیلم نارنجی پوش اینست  که اساسا قصه ی این فیلم  راجع به چیست ؟
حامد آبان یک عکاس حرفه اییست که استخدام شهرداری شده و سپور میشود؟
حامد آبان عکاس حرفه ایست که با زنش در مورد مهاجرت به خارج از کشور دعوا دارد؟
حامد آبان عکاس حرفه ایست که پای زنی غریبه به زندگی اش باز میشود و زندگی  گزناشویی اش را از هم می پاشد؟
کدام یک؟
اصولا در قصه ای روایت میشود ما با یک شاه قصه و قصه اصلی روبرو هستیم که سایر  خرده قصه ها در ذیل آن و در ارتباطی معنادار با آن توجیه میشود. آنچه در نارنجی پوش اتفاق می افتد روایت سه قصه نصف و نیمه و بی ربط و ضعیف و فارغ از روابط عقلانی علت و معلولی که اتفاقا هیچکدام به سرانجام درست و مشخصی نمیرسد.
فیلم با نصیحت های پدرانه استاد مهرجویی در مورد آشغال  نریختن و احترام به طبیعت آغاز میشود که خود در ابتدا گویای ایسنست که نارنجی پوش یک فیلم سفارشی ست که مفاهیمی را قرار است به زور وارد ذهن ما کند. فیلم در ادامه پر است از مفاهیم شعاری که ای کاش سوار بر  قصه ای مشخص نقل میشد ، منتها تنها چیزی که این وسط وجود ندارد قصه ی مشخص است. همه چیز مبتنی بر یکسری کنش ها و واکنش ها اتفاق می افتند و فیلم شبیه مستندهای نظافت شهری است که بعد از ظهرها از تلویزیون پخش میشود ! اینکه چرا حامد بهداد را باید 10 دقیقه در حال برداشتن  آشغالهای خیابان و تمیز کردن خانه ش تماشا کنیم خود  سوال بزرگی است که در همان پرده اول فیلم یقه تماشاگر را میگیرد فیلم حتی در آغاز با گردش دوربین به روی خطوط کتاب  فنگ شوی عملا میخواهد قوانین پاکیزکی زندگی و روح را به ما آموزش دهد!!! روابط بین شخصیت ها به شدت مصنوعی و غیر واقعی است. لیلا حاتمی از ابتدای فیلم در خانه ی خودش نیست و از زبان فرزند حامد بهداد میشنویم که وی به نروژ بورسیه شده.  ما هم چند ماه آنجا بودیم بعد چون سرد بود برگشتیم !! حال من تماشاگر چگونه باید باور کنم که مادری تنها بخاطر  تحصیل خانه و کاشانه اش را رها کند و با همسر و فرزندش  به ایران بازنگردد. بعد از چندی بدون هیچ اطلاع قبلی و بدون هیچ دلیلی  بازمیگردد ، با حامد در اولین لحظات دعوا میکند! دعوای آنها به شدت کمدی و مسخره است. زنی پس از  سالها زندگی به خانه اش برمیگردد و بهداد در مقابل سوالهای حاتمی در مورد اینکه چرا بعنوان یک عکاس لباس سپور ها  را پوشیده است دلقک بازی در می آورد و با شعاری ترین  دیالوگ ممکن دلیل ماندنش در ایران را بازگو میکند. لیلا میرود و بار دیگر با لبخند و تمانینه به نمایشگاه عکس  حامد برمیگردد. این بار با وکیل. پس از ول شدن رابطه این دو شخصیت ، مجددا بیننده با خنده های همسر بهداد به حرف زدنش با بچه ها اینطور الهام میشود که گویا شخصیت دچار تحول شده و نقش حامد را در هیبت سپوری پذیرفته است.  ولی مجددا در ادامه مشاهده میشود که برای حامد دادخواست  طلاق میدهد و با او در دادگاه دعوا میکند !!!! اما این پایان سردرگمی تماشاگر و البته نویسنده (!) در پیشبرد قصه نیست. لیلا پس از شکست در دادگاه (که اساسا علت  و چرایی این تشکیل هم مورد بحث است) انگار که حامد را یک مسابقه فوتبال را از لیلا برده باشد ، در خیابان او را پیدا  میکند و با لبخند به او تبریک میگوید !!!  رضایت حامد را برای سفر چند روزه با بچه اش میگیرد .  در مرحله بعد پس از اینکه حامد خانه را می گردد و شناسنامه و مدارک پسر را پیدا نمیکند به این نتیجه میرسد که سرش کلاه رفته. یعنی تمام آن تبریک گفتن ها و خنده ها و دعواها کشک !!
اما باز با مریض شدن حامد باز بدون هیچ دلیل قانع کننده ای با بچه اش به و با یک دسته گل به بیمارستان برمیگردد !!!! روابط بین شخصیتها به طرز وحشتناکی مورد اشکال است. علت دعوای همسر حامد با معلم فرزندش اصلا معلوم نیست  برای چیست؟ مگر اساس دعوای حامد و زنش بر سر اقامت در نروژ نبوده است؟ پس دعوای حاتمی با حجار  بر سر چیست ؟آیا زنی که برای تحصیل خانه و کاشانه خود را رها کرده انتظاری جز این هم میتواند داشته باشد که آرام آرام سر و کله زنی دیگر پیدا نشود؟ کسی که اینقدر نسبت  به خانه و زندگی اش حساس است که کسی دکوراسیون خانه را جز خودش تغییر ندهد چگونه همه چیز را رها میکند و پس از چند دعوای بیخود و  مسخره درخواست طلاق میدهد؟ فیلمنامه پر از سوراخهای این چنینی است. حتی در روایت  قصه و منطق قصه پردازی هم لنگ میزند. واقعا این خانه و ماشین حامد از کجا و با کدام پول تامین شده است؟  حامد عکاس است و لیسانس عکاسی دارد که البته بیشتر وقت خود را در خیابانها آشغال جارو میکند !!!  این درحالیست که رفیق حامد پول پرداخت آب و برق محل کار  را ندارد و از این بابت به بهداد غر میزند !!!
اساسا یک عکاس معمولی و یا اصلا خیلی خیلی حرفه ای ،  مگر چقدر میتواند معروف باشد که اگر لباس سپوری بپوشد خبرش بشود تیتر اول روزنامه های مطرح کشور منجمله شرق و آرمان و اعتماد و ... که عمدتا اخبار سیاسی داغ کشور را  تیتر میکنند ؟ آن هم نه یک بار و دو بار که تمام زندگی حامد عکاس ما ، از صدر تا ذیل ، هر روزه در تمام روزنامه ها منعکس میشود. این یک شوخی بزرگ است که کارگردان با ما میکند. و مگر یک عکاس بخاطر اینکار چقدر معروف میشود که تمام بچه های مدرسه دورش حلقه زده و به زور بخواهند از وی امضا بگیرند ؟!! و یا اینکار چقدر اهمیت دارد که خیل عظیم عکاسها اطرافش حلقه زده و او را عکسباران کنند؟! و مسخره تر از آن شهردار  تهران با نگرانی برای عیادت بهداد به بیمارستان بیاید و از اتفاق عکاس حامد بهداد (طناز طباطبایی) را بشناسد ؟!! فیلم هرچه به انتها میرود در پرداخت به واقعیتها  (همانطور که ادعا میکند) دچار لغزشهای بسیار میشود. اردشیر رستمی بیشتر به مهندسان راه و ساختمان شبیه است تا یک سپور. آشغال ریختن مردم از ماشین و یا در پارک به شدت اغراق شده و مصنوعی در آمده.
دوربین روی دست کارگردان به شدت تهوع آور است و فیلم را به همان مستندی که در ابتدا گفتم نزدیک تر کرده است. صحنه های پی در پی جارو کشیدن بهداد در کوچه و خیابان و تمیز کردن خانه و هزار چیز دیگر جز سر درد برای بیننده چیزی  به ارمغان نمی آورد
فیلم چنان پا در هو و بدون قاعده است که حتی این اجازه را به حامد بهداد میدهد تا در دادگاه ادای خسرو شکیبایی را در هامون دربیاورد. این بچه سهم منه ... حق منه ... عشق منه.  حتی رفیق شفیق و همراه بهداد در اکثر صحنه ها (مخصوصا صحنه های سر درد بهداد) یادآور رفیق علی سنتوری در "سنتوری" ست که مهرجویی خواسته به زور المانهای موفق فیلمهای قبلی اش را در این فیلم تکرار کند.
در مجموع با فیلمی بدون قصه ، تهی از هرگونه واقعیت ،  بی منطق ، پا در هوا و با فیلمنامه ای پر از سوراخ و اشکال  مواجهیم.  نارنجی پوش قطعا بدترین اثر داریوش مهرجویی است.  چراکه شعار از سر و رویش بالا میرود و فاقد هرگونه منطق روایی است

/ 2 نظر / 34 بازدید
عرفان

آقا صالح قرار نیس آدما همیشه مجیز هم رو بگن پس صریحا میگم فیلم متوسط بود ولی نقدت بد بود

مهرداد

من هم وقتی شروع به دیدن فیلم کردم فکر کردم ممکنه داستان خوب و تاثیر گذاری باشه اما روایت داستان آنقدر اشتباهات واضح داشت که همه سوژه را خراب کرد. علاوه بر آنها که شما گفتید. به عنوان نمونه لیلا حاتمی از سفر سرزده به منزل خودش می آید بدون چمدان هایش و رفته جای دیگری منزل کرده فرزند و همسرش هم از او نمی پرسند پس چمدان هایت کجاست؟ و چندین ایراد دیگر. داستان می توانست رفته رفته روی مرد اثر بگذارد و در آخر او را به شغل رفتگری برساند شاید همانند داستان بارهستی میلان کوندار... به هر حال فیلمی به این ضعیفی از داریوش مهرجویی بعید می نماید.