روبان سفید - 2009 - The White Ribbon

سیاه و سفید ، رنگی تر از همه دنیا

نگاهی به فیلم روبان سفید اثر میشاییل هانکه محصول 2009

همیشه نظرم بر این بوده که بهترین فیلمها فیلمهایی نیستند که بازیگران مطرح داشته باشند. خرجهای کلان و سرسام آور برایشان شده باشد. از افکتها و جلوه های کامپیوتری هیجان آور در آن استفاده شده باشد و صحنه های اکشن بیشماری در آن باشد. بر این باورم فیلمهایی قابل نقد هستند ، فیلمهایی جامعه ساز و انسان ساز هستند و دیدن آنها وقت تلف کردن نیست که هنگام تماشای آنها نوعی احساس همذات پنداری عمیق با آنها صورت گیرد و روح و لب کلام فیلم در بطن زندگی انسان قابل مشاهده باشد و چنان برای ما گیرا باشد که تن را به لرزه درآورد. بدون شک روبان سفید میشاییل هانکه از این دست است. فیلمی که به سادگی اسمش در تماشاگر نفوذ میکند. خشن و سرد است ولی ادای روشنفکری ندارد. آزار میدهد ولی خسته کننده نیست. به شدت عمیق است ، در عین حالیکه ساده است. فیلمی که نمیتوان آنرا در دسته خاصی طبقه بندی کرد. این فیلم یک فیلم اجتماعی است که در عین حال  سیاسی و تاریخی هم است. در یک روستا اتفاق می افتد ولی دنیا را نشانه میرود. دست روی به ظاهر کلیشه ای ترین ولی عین حال اساسی ترین مساله و مشکل بشریت میگذارد. ریشه تمام جنگها و درگیریها و تنش ها را در طول تاریخ بشریت آشکار میکند ، بدون آنکه شعار بدهد و بخواهد چیزی را به زور به تماشاگر بقبولاند.کارگردانی این فیلم که سهم عمده موفقیت فیلم را در بر میگیرد ، مثل دیگر فیلمهای هانکه بر اصل "اختفا به قصد نمایش دقیق تر" تکیه دارد. این فیلم برنده نخل طلای شصت و دومین دوره جشنواره کن، برنده بهترین فیلم سال اروپا ، برنده جوایز اصلی اسکار آلمان و برنده جایزه بهترین فیلم گلدن کلوب در بخش فیلم های خارجی زبان سال 2009 و بدون شک بهترین و مهم ترین فیلم آن سال بوده است.

داستان این فیلم از یکسال قبل از آغاز جنگ جهانی اول، در سال 1914 ، در روستای فئودالی در شمال آلمان آغاز میشود. اتفاقات مرموز و جنایات هولناکی در آن روستا اتفاق می افتد در حالیکه علت هیچکدام از آن اتفاقات مشخص نیست و اهالی روستا با معمایی روبرو هستند که عامل این جنایتها چه کسی یا چه کسانی است؟ سقوط پزشک دهکده از اسب بر اثر تله ای که برای او گذاشته می شود، قتل مرموز زن یکی از دهقانان، شکنجه و آزار یک کودک عقب مانده ذهنی، ربودن پسر ارباب ده و کتک زدن و آزار او، و به آتش کشیده شدن انباری ارباب ده و تخریب مزرعه کلم او و اتفاقاتی از این دست اهالی روستا را در بهتی فرو می برد و با گذشت زمان عوامل ریشه ای و اصلی اتفاقات برای تماشاگر و اهالی روستا مشخص میشود.

فیلم بازگو کننده اثرات ظلم تاریخی یک نسل بر نسل بعدی خود و یا نسلهای آینده است. فیلم بسیار ساده ، روان و عمیق این ظلم را به چالش میکشد. در روستایی که به ظاهر همه چیز خوب و آرام پیش میرود ، اتفاقاتی مرموز آن آرامش سطحی و تحمیلی توسط والدینی مستبد که برخاسته از حکومتهایی دیکتاتور هستند را از بین می برد . با گذشت زمان آن معصومیت ساختگی جایش را به خروش و جوشش درونی کسانی میدهد که خود را در یک رقابت ظالمانه یافته اند. اولین جرقه این آشوب در دهکده با زمین خوردن دکتر دهکده از روی اسب اتفاق می افتد. اتفاقی که عاملانش مشخص نیستند. در حالیکه شواهد نشان داده که پای اسب دکتر به طنابی گیر کرده که کسانی آنرا به درختان دهکده وصل کرده اند. در طول فیلم آرام آرام این رمز برای تماشاگر گشوده میشود. حرکات مرموز کودکان فیلم که نماینده نسل جدید و زخم خورده ظلم ها ، ستمها و تبعیض ها هستند ، ذهن تماشاگر را به سمتی میبرد که تصور میکند آنها نقشی در این اتفاقات دارند. آنچه در ابتدا در ذهن تماشاگر ممکن است شکل بگیرد اینست که ظاهر داستان یک شیطنت معمولی توسط کودکان است ، ولی با گذر زمان مساله شکلی فراتر از یک شیطنت به خود میگیرد. بیشتر بدل به  یک انتقام تاریخی توسط نسل زخم خورده میشود. مجهول بودن اینکه چرا کودکان پس از مدرسه به خانه نمیروند و در فاصله ای از روستا کنار هم جمع میشوند برای راوی قصه که معلمی است در همان دهکده ، تعجب برانگیز است. پس از این صحنه است که ما اولین چهره خصمانه و به ظاهر دلسوزانه را از پدر یک خانواده که در روستا کشیش است و به نوعی نماینده دین خدا بر زمین ، مشاهده میکنیم. بچه ها به خاطر تاخیر در ورود به خانه ، که علت آن همچنان برای تماشاگر نامعلوم است ، با ترس کنار میز شام نشسته اند و منتظر بازخواست پدر هستند که به شدت عصبانی است و از بین رفتن آرامش شبانه و عدم لذت بردن از شام را دلایلی برای تنبیه بچه ها میداند. آنها را تحقیر میکند و برخوردی بد برای اصلاح آنها بکار میگیرد. در همین صحنه است که عنصر "روبان سفید" پا به عرصه فیلم میگذارد. روبان سفید که مظهر پاکی و درستی است توسط کشیش بر بازوی پسران و موی دخترش بسته میشود برای اینکه پاک بودن و درستکار بودن را به آنان یادآوری و تحمیل کند. چنانچه در زمان کودکی آنها ، این روبان را بعنوان نماد پاکی و نیکی بر بازو و موی فرزندانشان می بستند. و اکنون راه بازگشت آنها به پاکی را،  بازگشت روبان سفید بر بازوی آنها قلمداد میکنند. میتوان گفت این صحنه به نوعی همه فیلم را در خود دارد. پاکی و عصمتی که از قبل در کودکان معصوم وجود داشته و اکنون این عصمت جایش را به حسادت ، بغض و کینه داده است ، قرار نیست که با آموزش صحیح و رفتار مناسب به حالت اولیه خود بازگردد. بلکه تصور کشیش آنست که این یاغی گری بخاطر بدذاتی فرزندانش است و نه اعمال خود. بنابراین راه بازگشت معصومیت را بازگشت روبان سفید بر یازوان فرزندانش میداند. در حالیکه اصل موضوع ، یعنی فقدان معصومیت ، بر سر جای خود است و تغییری جز نفرت بیشتر حاصل نشده. این ظلم و نفرت نه فقط در خانواده بلکه در وجود تک تک اعضای اهالی روستا نهفته است. کشیش که معرف روبان سفید در قصه است ، تنها آغازگر این ظلم تاریخی است. در پرده های بعدی فیلم خباثت و ستمکاری دکتر و ارباب دهکده برای تماشاگر روشن میشود. در رابطه ارباب با زیردستانش که شامل کارکنانش هم میشوند ، این نابکاری و فاصله و اعمالی که موجب خشم زیردست میشود ، به روشنی قابل مشاهده است. مرگ همسر کشاورزی ساده و فقیر با فرزندانی قد و نیم قد ، اتهاماتی را متوجه ارباب دهکده میکند. چراکه به عقیده فرزند ارشد پیرمرد کشاورز ، مادر او به ظلم ارباب به کارهای سخت و دشوار مجبور شده بود و پس از اینکه دستش را در حادثه ای در حین کار از دست داده بود ، او را مجبور به مشغول شدن در کاری کرده اند که با اینکه به ظاهر کار سبکتری است ولی منجر به مرگ او شده است. فرزندی که از عشق فراوان پدرش به او آگاه بوده و ترس از برخوردهای وحشیانه ارباب را علت سکوت پدرش در برابر ارباب تلقی کرده ،تحمل این ظلم را برنمی تابد و منتظر فرصتی برای انتقام گیری است. تا جایی که در اوج شادی تابستانه برای دروی محصولات به جان مزرعه کلم ارباب دهکده افتاده و آنها را نابود میکند. اولین جرقه های درگیری و اعلان جنگ رخ میدهد و هر روز و هر لحظه آتش این چنگ شعله ور تر میشود و گسترش می یابد. به نحویکه با انجام این کار توسط پسر کشاورز ، او و پدرش از کار اخراج میشوند و ارباب آنها را از کار کردن برای خود و آن مزرعه منع میکند.  ربودن کودک خردسال بارون ارباب و کتک زدن او و بستن او به درخت بدون آنکه فاعل این کار مشاهده شود ، جوابی دیگر برای ارباب است. اخراج پرستار و معلم پیانوی فرزند ارباب ، بعلت عدم مراقبت صحیح ، تلاشی نا مبارک و بیهوده برای از بین بردن علت این مشکلات است. بارون بجای پیدا کردن مشکل در خود و رفتار خود ، مشکل را در دیگران عملکرد آنها جستجو میکند. دار زدن پیرمرد کشاورز در محل کارش دلیلی بر این مدعاست. انگار که این جنگها پایانی ندارد و ضربه هیچکدام بر دیگری ، آخرین ضربه نیست.

مشکلات اجتماعی و رفتاری فرزندان ، و نحوه مواجهه والدین با آنها ، مسائلی است که فاصله بین دو نسل را افزایش داده و آنها را هر روز از هم دورتر میکند. به طور مثال : بازخواست خشن ، سرد ، خودخواهانه و تحقیرانه پدر کشیش از فرزندش در رابطه مشکلات جنسی او ، به وضوح کودک را آزار میدهد. سوالات مرموز، جهت دار و با نیش و کنایه کشیش که به ظاهر قصد اصلاح مشکل خودارضایی  فرزند نوجوانش  را دارد جز کینه و نفرت چیزی در روح او نمی پروراند و با چشمانی پر اشک و روبان سفیدی  تحمل گونه بر دست ، خود را میخورد. نمونه دیگری از این برخورد ، رویارویی کشیش با دخترش در آغاز کلاس دینی است. دختر کشیش مبصر کلاس است و کلاس قبل از حضور کشیش پدر بسیار شلوغ و بر هم ریخته است. دختر مبصر بدون هیچ توجهی در حال خوردن خوراکی است. درحالیکه منتظر است که حضور کشیش را به بچه های کلاس اطلاع دهد و فقط در حضور کشیش آنها را آرام کند. این صحنه نمادین به طور خاص و ملموس نشان از این دارد که خوب بودن و نیکی کردن دختر نه از باب اعتقاد عمیق که صرفا به علت ترس از کشیش است. و معصومیت القایی است که دختر را در چنین مواقعی نیک رفتار میکند. و اتفاقا با عدم موفقیت در آرام کردن کلاس در زمان حضور کشیش ، تحقیرهای مجدد  و تنبیهات خشونت آمیز او فاصله و نفرت پدر و فرزند ، و حتی بالاتر از آن نفرت فرزند کشیش از دین و مذهب را شعله ور تر میکند. در آموزه های چنین افرادیست که همه چیز در صورت و سطح باقی میماند و در زمان کلاس دینی دعایی به درگاه  خدا خوانده شده و در جایی از آن دعا از خدا میخواهند آنها را بیامرزد و ببخشد درحالیکه ما هم از کسانی که در حقمان جفا کردند می گذریم"  اتفاقا همین دعا بطور خاص و مشخص با رفتار والدین با فرزندانشان در تضاد است و می بینیم که آنها کوچکترین شیطنتی را برنمیتابند و آنگونه که خود کشیش بارها و بارها در فیلم تاکید میکند هیچ ستمی را بدون مجازات باقی نمیگذارد. و می بینیم که در ادامه کشیش آنها را به میمون هایی که فریاد میزنند تشبیه کرده و آنها را تحقیر میکند. شخصیت و کرامت آنها را از بین برده و نهایتا خود را منشی و نماینده خدا دانسته و بقیه را مطرود از درگاه خدا میدانند

والدین از بچه ها پاکی و معصومیت سطحی ، ظاهری و نمایشی را طلب میکنند. در حالیکه خود با رفتارشان فضا و شرایطی برای عملکرد معکوس آنها ایجاد میکنند و این خاصیت حکومتهای توتالیتر است که در آن زمان بسیار بوده اند که در ظاهر با آرامش و محبت رفتار کرده و در درون خود اژدهایی مستبد و خشن دارند

والدین به اصلاح اموری از فرزندانشان اصرار میکنند که ما ریشه آن مشکلات را در خود آنها می بینیم. مثل سکانسهای متعدد رابطه نامشروع پزشک با قابله روستا ، با دختر خود و احیانا با افراد دیگری . و نمونه بارز سرایت این بی اخلاقی به نسلهای بعد در سکانسی ست که فرزند کوچک دکتر پدرش را در حال رابطه ای نامشروع با خواهرش مشاهده میکند.

تمامی این بد رفتاری ها منجر به اتفاقاتی که بوی انتقام میدهد به مشام میرسد. و این برای تماشاگر در صحنه های پایانی بیشتر مشهود میشود. در جاییکه یکی از همان فرزندها ، به معلم روستا یا همان راوی  میگوید خوابهایی میبیند که تعبیر میشوند. خواب دیده برادرانش پنجره اتاق را باز گذاشته اند که برادر کوچکشان از سرما بمیرد و دقیقا همین اتفاق افتاده است. او خواب دیده است که قرار است بلایی بر سر پسر معلول قابله روستا بیاورند که اتفاقا در ادامه داستان همین رخ میدهد.

گونه هایی دیگر از انتقام همراه با خشونت در سکانس پرنده کشته شده با چاقو مشخص است. پرنده محبوب کشیش که احتمالا توسط بچه هایش کشته شده و روی میز کارش گذاشته اند ، جوابی بر ستمکاریهای آنان است. هدیه پرنده ای دیگر توسط فرزند به زیبایی ایهام بین نیکی فرزندان و سلامت درون آنان را با عادی سازی جهت بی تقصیر نشان دادن خود ، هویدا میسازد. و همچنان بر این سوال که عامل این جنایتها کیست دامن میزند.

به نظرم اوج این فیلم در سکانسی است که پسر مباشر که بخوبی فاصله طبقاتی خانواده او با خانواده ارباب تصویر شده است ، در کنار پسر ارباب و در کنار رودی نشسته اند. درحالیکه هر کدام فلوتی در دست دارند. فلوت پسر ارباب صدای طبیعی خود را دارد ولی فلوت پسر مباشر نه. و همین کافیست تا عقده های پنهان و ظلمها و بغضهای فروخورده سالیان دراز بیرون بریزد و با حمله به پسر ارباب فلوت را از او بگیرد و به خانه فرار کند. او با علم به اینکه اینکار چه تبعاتی برایش دارد با اینحال آنرا را انجام میدهد. مباشر که از این موضوع مطلع میشود سراغ پسرش رفته و به شدت او را کتک میزند. پسر دزدیدن فلوت را انکار میکند و پس از ناامیدی پدر در اعتراف گرفتن و بازگشت از اتاق اوست که این بغض و نفرت تاریخی خود را می نمایاند. پسر مباشر با قدرت در فلوت میدمد و موجب بازگشت پدرش به اتاق میشود. اینبار اینقدر او را میزند که از حال برود...

سرانجام این معما حتی با ورود نیروی پلیس به روستا برای کشف حقایق هم چندان موثر نیست. لحظات پایانی فیلم با پیدا کردن نوشته ای از خدایی که بچه ها ساخته اند و جواب و بغض تاریخی خود را از زبان ان خدا گفته اند اتفاق می افتد:

"من خدای شما ، یک خدای حسودم ، بچه ها رو بخاطر گناهانی که والدینشون انجام دادن مجازات میکنم" .

 بعبارتی بچه ها تقاص خرابکاری ها و ستم ها و ظلم های نهادینه شده در نسل قبل خود را پس میدهند.

بی اعتمادی در روستا بخاطر ظلمها و تبعیض های بارون تا جایی پیش میرود که خانواده او هم قصد ترک و خیانت به او را دارند.و با گفتن این جمله توسط همسرش که:

"من از اینجا میرم برای اینکه بچه ها نباید در محیطی رشد کنن که توسط کینه توزان اداره میشه و حسادت ، بی عاطفه گی و خشونت در آن حرف اولو میزنه"

که البته به نظر می آید این رک گوییها کمی مینی مال بودن فیلم و رمزگونه بودن آنرا زیر سوال برده است.این فیلم با اینکه توسط یک راوی تعریف میشود و طبیعتا وجود راوی به نوعی در آن مستقیم گویی وجود دارد . ولی به شدت فیلمی مینی مال است . یعنی کمترین عامل بیانی در رساندن منظور فیلمساز دخیل بوده و  دقیقا به همین علت به شدت کوبنده و تاثیرگذار است.

و در نهایت اینگونه است که این جمله راوی ، پیام کل فیلم را به تماشاگر هدیه میکند

"از ابتدایی که کلمه جنگ گفته شد کسی باور نمیکرد ولی آرام آرام این قضیه برای ما تثبیت شد"

 و بلافاصله بعد از اتمام این گفت و گوست که جنگ جهانی اول آغاز میشود و آتش جنگ عمیق و ساده ای در روستا را بطرز نمادین به تمام جنگهای کل دنیا تعمیم میدهد.

معلم بچه ها یا همان راوی وقتی عامل این فجایع را از آنها سوال میکند ، دخترک جواب میدهد که:

پدرم میگه این کارها کار یک آدم مریضه

و حقیقتا این سیکل بسته جامعه ، که خشونت و زور در آن نسل به نسل منتقل میشود ریشه ای در خود انسان دارد.  

روبان سفید یک شاهکار تاریخی است و نخل طلای معتبرترین جشنواره سینمایی دنیا ، کم ترین پاداشی است که میتوان برای میشاییل هانکه در نظر گرفت.                                                                                                                                                   چاپ شده در نشریه توسکا - دانشگاه اصفهان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 2 نظر / 109 بازدید
سپیده

سلام دوست من ممنون از حضورتون من شمارو می لینکم بااسم وبتون شما هم منو بلینکین با اسم وبم[گل] راستی داشت یادم می رفت ... وب شماهم مفید و حالبه [گل]

نرگس رنجبر

سینمای هانکه همیشه دوست داشتم و این کارگردان با فیلمنامه های دقیق کارشده میشناسم اما فیلم ربان سفید که بنظرم فیلم خوبی نیست و انتظارات من بر آورده نمیکنه کارگزدانی که خیلی روی قصه و شخصیت پردازی دقیق اما توی این فیلم روی فیلمنامه خوب کار نمیکنه شخصیت ها همه بی ریشه و معلق و داستان جلو نمیره پاسخ سوال ها جواب داده نمیشه و... البته سینما و نقد سلیقه ای . خوشحالم با وب شما آشنا شدم.مانا باشید.